خرید بک لینک

به رسم صبر باید مرد آهش را نگه دارد

اگر مرد است بغض گاه گاهش را نگه دارد


پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر

مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد


عصای دست من عشق است، عقل سنگدل! بگذار

که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد


به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم

خدا دلبستگان رو سیاهش را نگه دارد


دلم را چشم هایش تیرباران کرد، تسلیمم!

بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد..


سجاد سامانی

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم


چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم


اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم


اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم


اگر دشنه ی دشمنان،گردنیم
اگر خنجر دوستان،گرده ایم


گواهی بخواهید: اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم


دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم


قیصر امین پور

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

بیچاره ی عصیان شده ایم.. از تو چه پنهان؟

چون زلف پریشان شده ایم.. از تو چه پنهان؟


گفتند: حرم جای نماز است و زیارت

ای یار! غزلخوان شده ایم.. از تو چه پنهان؟


ما چون علف هرزه ی بدخُلق اگر هم

در باغچه پنهان شده ایم از تو چه پنهان؟!


مستیم ولی مست تو هستیم پس از این

ما رستم مستان شده ایم.. از تو چه پنهان؟


دیروز اگر دل به کسی غیر تو دادیم،

امروز پشیمان شده ایم.. از تو چه پنهان؟


جواد شیخ الاسلامی

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی


تا پیش تو آورد مرا، بعد تو را برد

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی


باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی


در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی


آیا شده از شدت دلتنگی و غصه

هی بغض کنی، گریه کنی، شعر بخوانی؟


دلتنگ توام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم برسانی


سید تقی سیدی

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

هرچند دورم از تو و تاریک و گمراهمیا حضرت معصومه! #او را از تو میخواهمهر آرزو اشکی شد و از چشمها افتادهرروز بیش از پیش من از خویش میکاهمزیر و بمی هم هست اگر بی نغمۀ غم نیستهمصحبتِ فریادم و همسایۀ آهمهربار که برخواستم از نو زمین خوردماز جادهام بر چاله و از چاله بر چاهمدر من نمیمیرد ولی این نابهجا امّیددر من نمیخشکد ولی چشمِ به درگاهم«ما را در آن درگاه راهی نیست...»؛ میگوینداما دلم آنجاست، میدانم .. و میخواهمگم میشوم هرچند در راه تو، باکی نیستخوب است: دائم زائرم، هرروز در راهمبا نام او جاریست در این خانۀ متروک#ذکر سحرگاه من و ورد شبانگاهم ...یا حضرت معصومه! توفیقِ زیارت ده!اما مگو تنها، مروت کن بگو «#با_هم» حسن صنوبری

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

با هر نفسم به یاد او افتادم

دنیا همه رفت و او نرفت از یادم


کافی ست! بگو خودش بیاید ای مرگ!

جان را به همان دهم که دل را دادم..


میلاد عرفانپور

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافیست من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست محمدعلی بهمنی

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

دردهای من جامه نیستندتا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستندتا به رشتهی سخن درآورمنعره نیستندتا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنیدردهای من نهفتنی است دردهای منگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیستدرد مردم زمانه استمردمی که چین پوستینشانمردمی که رنگ روی آستینشانمردمی که نامهایشانجلد کهنهی شناسنامههایشاندرد میکند من ولی تمام استخوان بودنملحظههای سادهی سرودنمدرد میکند انحنای روح منشانههای خستهی غرور منتکیهگاه بیپناهی دلم شکسته استکتف گریههای بیبهانهامبازوان حس شاعرانهامزخم خورده است دردهای پوستی کجا؟درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیبپافشاری شگفت دردهاستدردهای آشنادردهای بومی غریبدردهای خانگیدردهای کهنهی لجوج اولین قلمحرف حرف درد رادر دلم نوشته است دست سرنوشتخون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ دردرنگ و بوی غنچهی دل استپس چگونه منرنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرادست درد میزند ورقشعر تازهی مرادرد گفته استدرد هم شنفته استپس در این میانه مناز چه حرف میزنم؟ درد، حرف نیستدرد، نام دیگر من استمن چگونه خویش را صدا کنم؟

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 11:43

صفحه بندی